یک روز از همین روز ها سینهام را می شکافم و از تمام وجودم بیرون
می ریزم
تا آخرین ذره و سقوط می کنم.
جاندار جدید چیزی از من نمیداند
خودم را ترک میکنم و جولان میدهم
و ترک میشوم و ترک میکنم
یک روز از همین روز هاست که پروانه من پیله اش را برای همیشه ترک
کنذ
یک روز از همین روز ها سینهام را می شکافم و با صدایی مهیب خارج
میشوم
با فریادی از جنس گوشخراش ترین آسمانها
یک روز از همین روز ها به دیوار ها میزنم
و می شکافم هرچه که بوذه را و تابش خورشید را
بر جان جدیدم حس می کنم
و گرم میشوم
یک روز از همین روز ها
طلوع میکنم از درون خویش و
تمامی آن حسها و اندیشهها را برای آن خراب آباد به جا میگذارم که
برای خودش خوب بود
یک روز از همین روز ها با لگد درب زرینش را میشکنم
و فریاد میزنم
فریاد از نهاد
و بیرون میزنم
و
میروم
و
میروم
و
میروم
سر نخ این کلاف و این پیله اینجا نبوذ
و جایی بیرون از اینجا هم نیست
باید
پاره شوذ
بگسلد
برهد
بریزد
بشکنذ
تا راهی به بیرون باز شوذ
کوچک ترین روزن مرا به بزرگترین وجود میرساند
ریز ریز از سوراخ بیرون میریزم
ذره ذره بیرون میروم
آنقدر این تو پیچیده ام که نمیدانم بیرون رفتن چقدر طول میکشد
و چند طلوع ذارذ
مهم نیست چقذر اذامه داشته باشد
مهم نیست
رفتن
آنقدر میروم که پیچ در پیچ نباشم
آنقدر که سر و ته داشته باشم
آنقدر صاف باشم که همه چیز معلوم باشد
آنقدر زبان داشته باشم که بتوانم صحبت کنم
آنقدر کثیف که خیالی نباشد
آنقدر بروم و بروم و بروم تا دور شوم
دیگر تحمل پنجره های چشمم را ندارم
دیگر نمی گنجم در دو دست و دو پا
دیگر امواج گسیل شده موها مرا با خود نمیبرد
دیگر رقصاندن این دیوارها مرا به هیجان نمیآورد
دیگر دروغها کافی نیست
یک روز از همین روز هاست که این درب را بشکنم و بیرون بزنم
با غریوی که شنوایی هیچ گوشی برایش تعبیه نشده
با زبانی که موجودیتی خاص ندارد
با وجودی که نمیگنجد در هیچ کج
ا
همه چیز جزیی از من است
من در خودم طلوع میکنم و بیرون
می ریزم و می نالم و جاری میشوم
و میروم و میروم
یک روز از همین روز هاست که بتابم
نه بر آسمان نه بر
ماه نه بر وجود نه بر زمین
تابشی از بی دستگی
نوری از وجود
یک روز از همین روز ها بدون قید و بند
بیرون میزنم و تا ته
مایعات خنک نا آشنا ترین اقیانوسها
میروم
آنگونه که نپیچم و دور نزنم
کج و معوج و پریشان باشم ولی دور نزنم
و دیگر خودم را نبینم
طلوعی که غروبش طلوع دیگریست
به معنای خورشید
به معنای تابش
یک روز از همین روز هاست که می تابم و محیط میشوم و
دیگر خودم را نمیبینم
یک روز از همین روز ها این ویرانه را برای همیشه ترک میکنم
میروم
تا تنگنای بیماری مرا در هم نشکند
تا زبانم لال از گفتن و پاهای پیر از رفتن نباشد
تا دست زمان به من نرسد
یک روز از همین روزها دستها و پاهایم را رها میکنم
تا در بند نباشم
تا از درون دهانم ببینم و
از گوشهایم حرف بزنم
و با ربانم راه بروم
و همه چیز را به هم بریزم و بیرون بزنم و
بروم و دیگر پیچ نخورم
و ذور نزنم
بتابم و خورشید نباشم
محکم بایستم و کوه نباشم
اسیر نباشم و انسان نباشم
تا بروم و به دنبال هیچ نگردم
قلبم را بشکنم تا خیالم راحت باشد یک روز از همین روز هاست که به
هر صورتی خواهم تابید و آفریدگار خواهم شد و ماندگار
و رها از بند بند وجودی که مرا
می سوزد و پیچ می دهد
و هر جایی میکند
می رهم
می رهم از تن
یک روز از همین روز ها خودم را نجات خواهم داد
تا دیگر در بند نباشم
تا دیگر لال نباشم
تا فقط شعور باشم و شعور
تا فقط وجود باشم و وجود
تا فقط معرفت باشم
تا فقط یک برگ گل باشم
تا فقط بتابم و محیط باشم
یک روز از همین روزهاست که نه قابل رویت باشم و نه قابل بیان
که زبان نتوانست مرا یاری کند که دستهایم پیر میشدند و ذهنم ملول
میشد
که فراموشی میگرفتم و چشمهایم سویشان را از دست میدادند
که پاهایم بند نمی شدند
که جهان
مرا باز میداشت از رفتن
که قلبم هر جایی بود و اندیشه ام کور
یک روز از همین روز ها پایم را کنار میکشم
و به دور از چشم زمان
بیرون میزنم و می روم و خدا میداند که هرگز باز نخواهم گشت
که جهنمی جهنم تر از تن وجود ندارد
میروم تا پیچ نخورده باشم
میروم تادر هیچ نباشم
یک روز از همین روز هاست که در هیچ پوستی نمی گنجم
یک روز از همین روز هاست که دیگر تابع قانون هایت نخواهم بود
در بند فکر در بند سوال
در چرا آمدن و چرا رفتن
و در این میان تو
و چرا دل نبستن؟
یک روز از همین روز ها طلوع خواهم کرد
طلوعی که زمان دار نیست
نور است
و نور است
و نور
طلوعی که از پنجره چشمم
به پنجره اتاقم
به خیابان روبرویی
به کوهها محدود نمیشود
طلوعی ذیگر از آن دست که هیچ آفتاب گردانی را نچرخاند
بل
جهان بگرداند
طلوعی ار آن دست کش پیچ و تاب نداشته باشد
نوری از آن طیف
جسمی از آن دست کش سایه نباشد
وای
ی
ی
رقصان
و رقصان
نور باشم و
نور
به تعقل ممدوح و به زمان محدود نباشم
یک روز از همین روز ها
یک روز از همین روز ها
طلوع خواهم کرد
و پیچ و تاب این کاینات را برای همیشه باز خواهم کرد
و هیچ دیواری و هیچ پنجره ای و هیچ حجابی نخواهم ساخت
همان که بیرونم درون باشم
و چون قطره های اشک بر پیکره گیتی بنشینم و مه
بفشانم
و شفافش سازم و
رها باشم بدون پیچ وتاب باشم
بدون چشم بدون قلب
بدون هر آن چیز که محدود به نام است
طلوع کنم و پا بند نباشم
بروم و
مسافر نباشم و مقصد نداشته باشم
ببینم و چشم نداشته باشم
بروم و بروم و راه نداشته باشم
آتش و آب باشم و خاکستر نباشم
غور کنم و سیال باشم
ولی
د -ا -ی- ر -ه نباشم در مدار نباشم
بروم و دیگر باز نگردم
بروم و هیچ نباشم و هیچ کجا نباشم و
هیچکس نباشم
دور بزنم ولی دایره نباشم
یک روز از همین روز هاست که به هر صورتی خواهم تابید
و آفریدگار خواهم شد و ماندگار
و رها از بند بند وجودی
که مرا می سوزد و پیچ میدهد و هر جایی میکند
می رهم...
می رهم از تن
و یک روز از همین روزها
خودم را نجات خواهم داد
اشرفی های سر به فلک کشیده مان
خشک
بلند قامت ایستاده اند
می دانند شاید
مرغان دریایی بر فراز حجمی از فاضلاب
پرواز می کنند
می دانند شاید
شکاری نیست
علفزاری نیست
شیرها پشت هم به کمین نشسته اند
می دانند شاید
بازی چشمک است
گرگها به یکدیگر زل زده اند
سنگها آرام و قرار ندارند
شور ساکن است
شیرین به راه...
ذره ذره های آب
می دانند شاید
صدای عشق می آید
با تلنگرهای ظریفش بر آب چک پنجره و تو صدای خدا هستی
گوش کن باران می آید!
آخر به دعای گربه سیاه باران آمد
و بوی روسپیدی زمین به آسمان رفت
دست از نماز بشوی
که آیه ها دانه دانه از آسمان می آیند و
شب های قدر اتفاق می افتند
دست از عقل بشوی
که من و تو هیچ وقت نمی توانیم سر از تعامل
گربه سیاه ها و آسمان در آوریم
باران بارید
و قطره قطره روی گربه سیاه سپید شد
بغضش ترکیده بود و چشم انتظار.........
پرده روی سیاهی نکشیده بود
آسمان با صدای تو
با صدای تو
بارید
گربه سیاه عاشق شده است
عاشق صدایی که نرم می بارد
بر گوشهای خیس خورده ای که عاشقند
آری با دو قطره باران هم
می توان شسته شد
می توان آبرو دار بود
ابرها رفتند
و هیچکس ندانست گربه سیاه
مات مات
کف خیابان چه می کند
