_آتیش داری؟

_برو بالا تر


آتیش داری؟

_با چشمانی نیمه باز اشاره به بالاتر


_آتیش داری؟

صورتش رو بر می گردونه به یک طرف دیگه....

انگار اصلا نشنیده...

چند لحظه می گذره

_برو بالاتر


دود

ته مزه ترش

....در حال قی ...آتیش داری؟

زمین

فرش قرمز

چسبناک

میره بالاتر


تاولهای چسبناک

هوای چسبناک

قلبش

ریه هاش

صورتش

برو بالاتر.....



 

 

+ مهرآسا سلطان رحمتی - ۳:٥٥ ‎ب.ظ - پنجشنبه ٢٢ بهمن ۱۳۸۸
 


 کلید سالن تئاتر توی در می چرخه....

- یک مرد جوان حدودا 27 ساله  وارد میشه....طرز لباس پوشیدنش کاملا عادیه

(شلوار جین و تی شرت به اضافه یک کیف که روی شونش انداخته)

- بدون مکث ردیف صندلی های سالن صد نفره را پایین میاد  تا به سن برسه..بعد یکی  یکی از پله ها بالا می ره ..وسط سن می ایسته، دستاش رو به سینه می زنه و خیره میشه به صندلی های بدون تماشاکر ....

- بوی خاک و چوب میاد...(این رو با استشمام بو  نشون میده)...سرش رو کمی به اطراف می چرخونه و بو رو با تمام وجود به درون سینش می کشه....

پرده مخملی سنگین رو( در حالی که چهرش نشون میده در حال فکر کردنه)کنار می زنه و وارد سن میشه...آروم پرده روکنار می کشه.....یک چهار پایه چوبی می گذاره      جلوی میز..... وسط سن...


(دکور صحنه  یه پیانوی خاک گرفته در سمت چپ و یک پنجره چوبی آویزان به ذوذنقه ایست که قاب صحنه رو تشکیل می ده)



- چوب لباسی بلندی در گوشه سمت راست  به اضافه چند کلاه  زنانه و یک شنل

....صحنه با مبلهای استیل قدیمی (کاناپه به سمت تمشاگران)پر شده 

میز چوبی  لبه پریده در  وسط... یک میز توالت و آیینه....

- یهو از جاش بلند میشه کیفش رو میگذاره روی کاناپه....

انگار گلوش شروع به سوختن می کنه...و صورتش می سوزه.....(با یک دست گلوش رو گرفته و  با دست دیگه صورت و چشمهاش رو، انگار می خواد مانع از پاشیدن چیزی روی صورتش بشه)

نفسش رو حبس می کنه( اون یکی دستش رو از روی صورتش بر می داره)

یهو اشک چشمهاش رو پر می کنه...شروع می کنه به تند تند راه رفتن اطراف سن و هی پشت سرش رو نگاه می کنه ..پاش به پایه ی یکی از مبل ها گیر میکنه  به نفس نفس افتاده انگار از یک خیابون شیب دار در حال بالا رفتن بوده و دیگه نا نداره، نفسش بریده.....بلند داد میزنه ..

اگه جرات دارین بیاین جلو

-                                                                                                                                                                                    انگار توی دستش سنگه ولی عملا چیزی توی دستش نیست

...دستش رو میگذاره روی گلوش که می سوزه.....از جاش بلندمیشه پشت صحنه میره و با یک تاج توی دستش بر می گرده

به سمت چوب لباسی میره و شنلی رو که با حاشیه های طلایی دوخته شده بر می داره .اون رو  روی شونش میندازه و تاج رو جلوی آیینه روی سرش میگذاره......بد جوری به خودش نگاه می کنه ...میشینه روی یکی از مبلها دستاش رو می گذاره روی دسته های مبل و پاش رو می اندازه روی پاش ،چند ثانیه تامل می کنه....پاش رو کمی تکون میده حالت عصبی داره....اخم کرده....

از   جاش بلند میشه شنل و تاج رو پرت می کنه گوشه سن .کیفش رو از روی کاناپه بر میداره می اندازه روی شونش و ..پرده ها رو می کشه...در همین حال به جایگاه خالی تماشاگران نگاه می کنه کشیده شدن پرده که  تموم میشه از  پله ها تند تند پایین میاد پله های سالن رو طی می کنه از در بیرون میره و در رو می بنده.  فردای همون روز

o کلید سالن قدیمی تئاتر توی در می چرخه آروم میاد تو...در رو که پشت سرش می بنده به طرز وحشتناکی به هم می خوره.

با نفس های عمیق از پله ها پایین میاد...سنگین قدم بر میداره ،انگار خودش رو روی زمین می کشه.......دور مچ دست چپش یک روبان سیاه پیچیده .کیفش رو پرت می کنه روی یکی از صندلی های ردیف اول ...(تو فکره )بر می گرده به سن نگاه می کنه میره نزدیک تر،دستهاش

  رو تا آرنج روی سن می گذاره و سرش رو روی دستهاش و شروع می کنه به گریه کردن.....گریه هاش مثل چنگ زدن یه حیوون درندست .....چند لحظه می گذره به سمت پله ها می ره....آروم پرده ها رو کنار می کشه...پیش خودش یک  آهنگ رو زمزمه می کنه....دستش رو می بره تو جیبش گوشیش رو بیرون میاره و همون آهنگ رو از گوشیش پخش می کنه.. فضا سنگین میشه گوشی رو می گذاره روی میز،

وسط سن، خیره به تماشگر ها می ایسته،  دست راستش رو بالا میاره تا عمود به بدنش قرار بگیره انگشتانش رو از هم باز می کنه...(حالت دستش شبیه کسیست که داره غرق میشه و این تنها امیده بیرون مونده از آبه)اهنگ تمام فضا رو پر کرده چشمهاش رو می بنده و دستش رو آروم از مچ

 می چرخونه.. به سمت خودش میاره و شروع می کنه  به رقصیدن ...رقص خاصی نیست ولی محکم و حماسی..چند لحظه به دور خودش می چرخه سرش کمی  به سمت بالاست

  انگار خودش رو تو لباس رقصنده های سماع تصور می کنه..سرش گیج می ره و تعادلش رو از دست می ده....(آهنگ در پس زمینه گم میشه.)...با حالتی نا متعادل به دیوارهای ذوزنقه ای رو به دیوار و پشت به سن چسبیده...چیزی طول نمی کشه که ناخن هاش رو با فرکانسی که گوشها قادر به شنیدنش نیستند روی دیوارکشیده میشه و به سمت پایین میاد...خودش رو جمع کرده ، چهار زانونشسته.با کمک یک دست از جاش بلند میشه..به سمت پرده میره ...پرده رو که کشید از پله های سن پایین میاد ...کیفش رو بر می داره...دو تا پله یکی می کنه ..در رو با قاطعیت باز میکنه...قبل از اینکه بیرون بره نگاه دیگه ای به سالن میندازه و در رو می بنده.....

 

 

کلید می چرخه و در  باز میشه....حالت آشفته ای داره انگار باد شدیدی میومده موهاش بهم ریخته و لباس هاش خاکیند....داخل که میشه در رو به آرومی می بنده و از پله ها پایین میاد

یک پارچه مثلثی شکل تو دستشه...روی یکی از صندلی های ردیف پایین می گذاردش و به سمت سن می ره.....از لای پرده وارد سن میشه....و اونو کنار می زنه....

صحنه عوض شده.............

روی پیانو با یک پارچه خاکی رنگ پوشونده شده سن  پر از کیسه های شنی ست که روی هم قرار داده شدن.....قاب چوبی ذوزنقه ای به مستطیل تبدیل شده ...انگار زمان اینجا یخ زده ...آروم روی سن راه میره...کیسه های شنی رو پایین میاره و پارچه رو بر می داره.....به دنبال چهار پایه پشت صحنه میره...بر می گرده.... پیداش کرده...می گذاردش پشت پیانو و میشینه روی چهار پایه

شروع می کنه به زدن....  لبهاش میلرزه ،اشکهاش روی دکمه های پیانو میچکند....موسیقی از نت خارج می شه ...انگشتاش دیوانه وار روی دکمه ها فشار میارن.....انگار توی ذهنش یکی داره موسیقیش رو با وینچستر همراهی می کنه...از جاش بلند میشه...اطرافش رو نگاه می کنه ...حالتی به خودش می گیره انگار تو دستش اسلحست و می خواد شلیک کنه....دودودوددودودووم با صدایی که از دهنش بیرون میاد خودش رو تکون می ده و به اطراف شلیک می کنه....هر از گاهی خشابش رو هم عوض می کنه ...

میزنه زیر خنده....در همون حال که می خنده تبدیل به یکی از تماشاگر های تیر خورده می شه یهو با دو تا دستش سینش رو می گیره دهنش کمی بازه ...رو زانوهاش میوفته..و کف سن میشینه...از پشت با صدای مهیبی میوفته کف سن و سیاهی چشمهاش رو به بالا میره دستهاش رو بالای سرش می بره و توی همون صحنه تموم می کنه...چند لحظه به همون شکل روی زمین می مونه...بعد بلند میشه به تماشاگر ها نگاهی میکنه...بر می گرده پارچه و کیسه ها رو سر جاشون می گذاره...پرده رو می بنده  پایین میاد...و از در بیرون میره....

اجرای تئاتر ها ادامه داره....

کلید توی در می چرخه و در سالن باز میشه بازیگر ها برای آخرین  تمرین  وارد سالن میشن سریع پرده رو کنار می زنن ......پرده آروم کنار می ره انگار جنایتی اتفاق افتاده نقش یک انسان که به خاک افتاده کف سن دیده میشه......گوشی یکی از بچه ها زنگ می زنه.....                                                          

Show must go on                                                

                                                                                                                                                                              

دوربین به سمت تماشا گرها بر می گرده و روی یکی از صندلی های ردیف جلو که روی اون یک دستمال  سه گوشه زوم می کنه........




+ مهرآسا سلطان رحمتی - ٥:٤٩ ‎ب.ظ - یکشنبه ۱۱ بهمن ۱۳۸۸
 
Designed by http://template.persianblog.ir/