کرامت  من

از بوسیدن کسی که دوستش می داشتم

فراتر نمی رود

پدرم بود و چین های پیشانیش

در این کج و پیچ


کرامت  من

ایمانی بود که نبود

سندی که نبود


کرامت  من

فرو رفتن دستهایم

در آب آیینه بود

که چشمه ای جوشان داشت

بصیرت نداشتم

که در چشم من

دستانم بود

زیر آب زلال.

کرامتی  نبود....راه رفتن روی آب

برای پاهای من

خرقانی نیستم


هرگز هیچ ساربانی

شترش را بر پشت بام من نجسته است

که اگر هم چنین بود

قافله ای حرامی زده را

کرامت من چه می توانست کرد؟


کرامت من نداشتن بصیرتی بود که داشتم

چه نیازی بود بر آب رفتن

که بر آسمان رفتن نیز

گره از بغض من نمی گشاید


 بر تخت من کسی ننشسته

که خوابیده است

و هرگز هیچ ساربانی

شترانش را بر پشت بام من جستجو نکرده است

 

+ مهرآسا سلطان رحمتی - ٢:٢۳ ‎ق.ظ - دوشنبه ۱٧ اسفند ۱۳۸۸
 

بال بال می زد پروانه

برای کودک شش ساله اش.


به درخت نارنج حیاط پناه آورده بود

ساعت ده جمعه شب بود


بال بال می زد پروانه

ناله اش تا اندرونی خانه ها رفته بود

و لکاته ها برای به رخ کشیدن نجابت خویش

حدیثی نبود که روایت نکرده باشند


بال بال می زد پروانه

به درخت نارنج حیاط پناه آورده بود 

ساعت ده جمعه شب بود

گربه ای که به تماشا ایستاده بود

سوسکی درون سطل  زباله شاخک می جنباند

 

روی لباسهایم مانده نقش بالهایش

آغوشم بوی پروانه می دهد

بوی...نا.....

بوی....رنج می دهد

+ مهرآسا سلطان رحمتی - ۳:٤٩ ‎ق.ظ - شنبه ۱ اسفند ۱۳۸۸
 
Designed by http://template.persianblog.ir/