و چه دردیست ان دردی که منم

و چه زجریست بر من آن دردی که تویی

نقاب می زنم

نقاب ماه

و سر می زنم به اوج آسمان

این ماه که منم

نور از خورشید نمی گیرد

که تابنده نیست

که مهتاب ندارد

این ماه که منم

نقابیست پر از لک و پیس

که تو را یاد ماه بیاندازد

که دلیلم را برای آویختن به شب بدانی.....

نقابم من نقاب

چه می گذرد در سر شبی

که من ماه به آویزانیش گرفتارم؟

درد باید از چیزی باشد

درد من بی درد است

درد بی علت

دایره هایی از نور

دور و بر من در حرکتند

"ماه قلابی آسمان"

مهتاب را درد کشیده است

درد نور ندارد

نمی شود دیدش

خود را کجای آسمان بیاویزم؟

اینجا همه روز است

آسمان را به ماه نیاز نیست

که شبهایشان از روز پر نور تر است

همه لبخند ها غمست

و تمام غمها گلوله است

و  تمام گلوله ها جنسشان سربی نیست

و قرار نیست در قلب تو  بنشینند

چشمانم

زبانم

گوشم را بستم

درد یکی از اعضای بدن من است

که همه اعضای یک پیکرند

دردی که منم چیست؟

من شبها و روز ها را

من لحظه ها و ثانیه ها را

من تو را و ماه را

من

درد را

و درد را

و درد را

کشیده ا م

و

هر بار  دیگر گونه بود

چه کند ماهی که تابنده نیست...

پر از لک و پیس

آویخته به شبی که تاریک نیست....؟



٨٨/۶/١٨

+ مهرآسا سلطان رحمتی - ۱۱:۳۱ ‎ب.ظ - یکشنبه ٢٢ شهریور ۱۳۸۸
 

Empty spaces - what are we living for
Abandoned places - I guess we know the score
On and on, does anybody know what we are looking for...
Another hero, another mindless crime
Behind the curtain, in the pantomime
Hold the line, does anybody want to take it anymore
The show must go on,
The show must go on
Inside my heart is breaking
My make-up may be flaking
But my smile still stays on.
Whatever happens, Ill leave it all to chance
Another heartache, another failed romance
On and on, does anybody know what we are living for?
I guess Im learning, I must be warmer now
Ill soon be turning, round the corner now
Outside the dawn is breaking
But inside in the dark Im aching to be free
The show must go on
The show must go on
Inside my heart is breaking
My make-up may be flaking
But my smile still stays on
My soul is painted like the wings of butterflies
Fairytales of yesterday will grow but never die
I can fly - my friends
The show must go on
The show must go on
Ill face it with a grin
Im never giving in
On - with the show -
Ill top the bill, Ill overkill
I have to find the will to carry on
On with the -
On with the show -
The show must go on...

+ مهرآسا سلطان رحمتی - ۱:۳٠ ‎ق.ظ - پنجشنبه ۱٩ شهریور ۱۳۸۸
 

تفنگت را زمین بگذار

 

که من بیزارم از دیدار این خونبار ناهنجار

 

تفنگ دست تو یعنی زبان آتش و آهن

 

من اما پیش این اهریمنیابزار بنیان کن

 

ندارم جز زبان دل ، دلی لبریز مهر تو ،

 

                                               تو ای با دوستی دشمن !

 

 

زبان آتش و آهن

 

زبان خشم و خونریزی ست

 

زبان قهر چنگیزی ست

 

 

بیا ، بنشین ، بگو ،بشنو سخن ـ شاید

 

                    فروغ آدمیت راه در قلب تو بگشاید

 

برادر گر که می خوانی مرا ، بنشین برادروار

 

تفنگت را زمین بگذار،

 

تفنگت را زمین بگذار تا از جسم تو

 

                          این دیو انسان کش برون آید.

 

 

تو از آیین انسانی چه می دانی ؟

 

اگر جان را  خدا داده ست

 

چرا باید تو بستانی ؟

 

چرا باید که با یک لحظه ، غفلت ، این برادر را

 

                                     به خاک و خون بغلطانی ؟

 

گرفتم در همه احوال حق گویی و حق جویی

 

                                     ... و حق با توست ،

 

ولی حق را ـ برادر جان ـ به زور این زبان نافهم آتشبار

 

                                    نباید جست !

 

 

... اگر این بار شد  وجدان خواب آلوده ات بیدار

 

                                              تفنگت را زمین بگذار . . . !!

+ مهرآسا سلطان رحمتی - ۱:٢٦ ‎ق.ظ - سه‌شنبه ۱٠ شهریور ۱۳۸۸
 
Designed by http://template.persianblog.ir/