امروز نیز می گذرد و تو باز عزیز می شوی

امروز می گذرد و دلگیری های من تمام می شوند

اشکهایم خشک 

و دوباره دلگرم می شوم

امروزها              می گذرند

فرداها می آیند

و تو همچنان عزیز هستی

و من کودکانی دلگیر زاییده ام

کودکانی که بزرگ می شوند و عزیز



امروز نیز می گذرد و تو باز عزیز می شوی


و موسیقی غمگین من آرامتر از همیشه درونم نواخته می شود

و تویی را که دوست می داشتم هر روز،

هر روز

پر رنگ تر می شود


مادرم می گوید لبهایم کمرنگ شده است

این روزها که عاشفم سرما بیشتر عذابم می دهد

یکبار آمده ام و نمی دانی چند بار

و نمی دانی چند بار......



مادر من انسان کوچک اندامیست و

من هیچگاه نفهمیدم برادرم که آنهمه قد بلند و بزرگ است

چطور در بغل مادر جا می شود


من نمی دانستم عشق ها هم حجم دارند

من نمی دانستم


خود را به باد می سپرم

که آغوشش به عظمت طوفان است و به لطافت نسیم

برای ابرها می وزد

برای برگها در پاییز

برای حباب شیشه ای شیطان می وزد

برای آسیابها

و برای قایق کاغذی تو در آب


 من کودکی را آبستنم

که به دنیا نیامده عزیز است

هیبت بزرگیست با آغوشی کوچک


خود را به باد می سپرم

خود را به

ب

ا

د

 میسپرم

تا صدای خنده ام را به گوش تمامی عشق های حجم دار برساند

و آنچه می زایم

فرزند طوفان است

با طرح خنده ای

بر لب


امروز نیز می گذرد


وکوچکترین آغوش

 می خندد بر بزرگترین  عشق های حجم دار....

+ مهرآسا سلطان رحمتی - ۱:٠٤ ‎ب.ظ - چهارشنبه ۱٠ آذر ۱۳۸٩
 
Designed by http://template.persianblog.ir/