چشمانی سیاه مرا به تاریکی فرا می خوانند

هان که نا شناسند

و دعوتشان که نا مفهوم نیست

گویی سالهاست که منتظرشان  هستم

چشمانی به تاریکی تمامی جهنم های خیالی کشیشان


انگشتان ظریفت را بر پیانو همچنان نگاه دار


نجواهایی به گوش می رسد

که مرا باز می دارد و نگران می کند

قطره سفید رنگی بر پالت پاشیده می شود

خاکستری پدیدار است

و بوم با دهانی گشاد می بلعدش

نجوایی درون استخوانم می خواند

نجوایی که رنگ ندارد


چشمانی به تاریکی تمامی جهنم های خیالی

مرا به خود می خواند

نوسانی عجیب از درون  مرا سرد می کند

و موهایم دیگر حالت نمی گیرند

و چشمانم سیاهچاله هایی که کوچکی شان جاذبه بزرگی یک انسان را پنهان می کنند


انگشتان ظرفیت را بر پیانو همچنان نگاه دار


چشمانی با تاریکی تمامی جهنم های خیالی

وجودم را در بر گرفته می نوازد

نوسانی که هرگز از پای نمی نشیند

مرا با خود می کشد تا انجا که بیاویزدم به هر آنچه که هست

و می نوازد برایم هر

انچه که بوده را


بوی نم و نمک می آید

تمام وجودم در نوسان است

و جادوگران سیاه

ماه را هم تسخیر کرده اند

دستانم بوی تهوع های چندین هزارساله را می دهد

رنگ ها کش می آیند و به هم می پیوندند

زنگ ها به صدا در می آیند

و من همچنان چشم به دور دستها دوخته ام


چشمانی به تاریکی تمامی جهنم های خیالی

که دائم در حال تغییرند

و خواب را از چشمانم می ربایند

با کلمه ای به نا مفهومی زندگی

مرا به خود فرا می خوانند

زنگها در قلب من شروع به نواختن کرده اند

و استخوانهایم آونگ وار برای بخشوده نشدن می نوازند

زنگها می نوازند پیامی آشنا که حرف به حرف خوانده می شود


به دور دستها می نگرم لیوان چای را سر می کشم

و گرمایش چون دستان گرم تو

دورم می چرخد و آن فرشتگان سیاه را بیدار می کند

خون ماسیده در رگها کم کم روان می شود

گویی آغوشت مرا به خود می آورد

رویاهای شیرینم را با تو شکسته ام در استخوانی که دردی نوسان گر داشت

بعد از سالها از خواب بیدار می شوم

و چشمانم نمی تواند آن چیزی را که می خواهد ببیند



زنگها به صدا در می آیند

و مرا با صدایی کش دار از خواب بیدار می کنند

روزی طولانی و گرم که بارها و بارها

ورژن به ورژن تکرار می شود

باد از سمت دریا می آید و  آن کلاغ به سمت من می آید

موهای حسرتناک من با آهنگی که هرگز شنیده نشده

می رقصند و نگرانند که خورشید زیبایی خیره کننده شان را ببلعد

هان که آن چشمان سیاه مرا می بینند

فرقی نمی کند از کدام کران تا کدام کران ادامه داشته باشم


بوی نم را به درون می کشم و آن کلاغ سیاه را در افقی دور در پرواز می بینم

از چشمان من کسانی نگریسته اند که مرگ هر کدام از آنها سالها طول می کشد

افقی را نگریسته و رفته اند

 و در آنی زنگی را به صدا در آورده اند

که نوسانی جریان دار  در خود حمل می کند

جارچیانی که گرد هم پیاپی می نوازند

همه نوسان می کنند

همه با هم...


دستانم را روی آتش گرم می کنم و به خاکستری سیاه چشمان تو خیره می شوم

روح های سرگردانی گرد هم آمده اند تا ترانه مرا بسرایند

ترانه ای نوسان دار که سالهاست وجود داشته

و سالها باشد

که خوانده  شود

و تو تنها کسی باشی که بوی نم و نمک را حس کنی

و به ماه  بنگری.....

آری تو

ورژن ها ورژن از من

با همان نوسان های درونی

با لبخندی که هرگز تمام نمی شود

غروبی که نارنجی نیست بل خاکستری و سیاه است

با تلالویی از جنس خشونت نارنجی رنگ


در چشمان سیاه زیبایت

زنگها برای من می نوازند و

 

وجودم را  پر از صداهایی می کنند

که هرگز فراموش نمی شوند


نوسانها مرا می بلعند

و انگشتان ظریفت همچنان می نوازند



+ مهرآسا سلطان رحمتی - ۳:٥۳ ‎ب.ظ - جمعه ٩ مهر ۱۳۸٩
 
Designed by http://template.persianblog.ir/