پروانه

بال بال می زد پروانه

برای کودک شش ساله اش.


به درخت نارنج حیاط پناه آورده بود

ساعت ده جمعه شب بود


بال بال می زد پروانه

ناله اش تا اندرونی خانه ها رفته بود

و لکاته ها برای به رخ کشیدن نجابت خویش

حدیثی نبود که روایت نکرده باشند


بال بال می زد پروانه

به درخت نارنج حیاط پناه آورده بود 

ساعت ده جمعه شب بود

گربه ای که به تماشا ایستاده بود

سوسکی درون سطل  زباله شاخک می جنباند

 

روی لباسهایم مانده نقش بالهایش

آغوشم بوی پروانه می دهد

بوی...نا.....

بوی....رنج می دهد

/ 11 نظر / 9 بازدید
نمایش نظرات قبلی
داود خان احمدی

تو روی لیاسم بودی. روی شانه ام یله شده بودی و داشتی شوکولاتت را مز مزه میکردی من اما به فکر روزهای بدون تو بودم روزهای بدون خودم...

زئوس

زندگی ما گذر است،حقیقتی است،اما تا همین جاش هم زیادی گذشته آپ شد در میان سایه ها

حامد

به زندگی کردن زیر بالهای کلاغ به طعم وحشت و ودکا،به بوی استفراغ به ظرفهای نشسته،لباسهای کثیف به چند تا غزل نیمه کاره داخل کیف به بوی مردن سیگار،بوی ماهی تن به مرگ یک زن در چشمهای تلویزیون به یک طناب،به یک تیغ،یک تپانچه ی پر به یک دهان پر از قرص،یک گرم سیانور جویدن همه ی قرص های توی کشو به پرت کردن خود توی تونل کترو به آرزوهای بی نشان دود شده به این جنازه ی بی صاحب کبود شده به عشقبازی های شبانه با یک جن به بطری الکل روی بسته ی بروفن به لحظه های غم انگیز مهر و لاک شده به یک کلکسیون از خاطرات پاک شده به چشمهات در آیینه،دستها و سرت به اشتباه غم انگیز مادر و پدرت هراس غرق شدن در دهان آکواریوم به پاکت بهمن روی بسته ی والیوم به دوستت دارم های خیس تکراری به عمر دود شده توی زیر سیگاری به تکه پاره ی روحت،به زخم های تنت به موش هضم شده روی نقشه ی وطنت به نقشه ی وطنت،این وطن که مال تو نیست به حس مرگ که انگار بی خیال تو نیست به تانکها که امید جنگ آمده اند به سایه هایی که با تفنگ آمده اند به سرنوشت نسل پدر دچار شدن شبیه از نفس افتاده ی گدار شدن به اینکه فردای بهتری نمی آید به اینکه کاوه ی آهنگ

حامد

(ادامه ی شعر که در کامنت قبلی نصفه رسید به دستت) به اینکه فردای بهتری نمی آید به اینکه کاوه ی آهنگری نمیاید که قسمت ما این چرخش دوباره شده که آخرین فصل این کتاب پاره شده به حس مرگ که در مغز استخوانت بود به مردنی که نصیب برادرانت بود مچاله در دهن زندگی اسیر شدن در انتظار خبرهای خوب پیر شدن برای افتادن از زمین بلند شدیم مسافران به مقصد نمیرسند شدیم... به چیزهای مهم توی لیست فکر بکن به چیزهای مهمی که نیست فکر بکن...

اشکان

خوشبختی ما در سه جمله است: تجربه از دیروز ، استفاده از امروز و امید به فردا . ولی ما با سه جمله دیگر زندگیمان را تباه میکنیم : حسرت دیروز‌ ، اتلاف امروز و ترس از فردا سلااااااام ، خوبییی واسه اولین نظر بعد از دو ماه اسارت باید یگم خیلی زیبا بود مخصوصا کامنته کلید کشیده شده روی دیوار من که خیلی خیلی خوشم اومد

داود خان احمدی

سلام آرش! مرسی که احوال پرسی کردی. ممنونم. حال خوش که چی عرض کنم اما... یه نمایشنامه نوشتم که گذاشتمش تو وبلاگم

اشکان

......... و.....

منصور ویروس

سلام آرش جون خوبی؟[چشمک] آقا یه سوال ذهنم رو مشغول کردهاین (و لکاته ها) چی هست؟ [متفکر]

حامد ابراهیم پور

سلام آرش عزیزم.دستم را باز کردم.دارد کم کم سر و تهش به هم جوش میخورد.دلم اما جوش نمیخورد.دارم حلقه ی دور و برم را محدود تر میکنم.دارم تنهاییم را بیشتر میکنم.ارتباطاتم را رسانده ام به حد اقل.تلفن هیچ کس را جواب نمیدهم.به هیچ کس تلفن نمیزنم...هاراگیری ادبی کرده ام! رفاقتت برایم خیلی مهم است.بعضی وقتها بعضی آدمها که اصلا ندیدیشان ،خیر خواه تر از دوستهای ریز و درشت دور و برتند.من در خیرخواهی و رفاقت تو شک ندارم عزیزم.