شاید واقعیت ارزشی نداشته باشد

می خواهم ذره ذره شوم

از سوراخ کلید اتاق مادر بزرگ رد شوم

اگر واقعیت خیانت پدر باشد

و اگر پدر سالها زحمت تو را کشیده باشد

شاید واقعیت ارزشی نداشته باشد


می خواهم ذره ذره شوم

در دستان پسرکی که بوی قرمز چراغ مشامش را پر می کرد

گل شوم در دستانش........

بروم از پشت عکسی که درون قاب  ترحیم است به تو نگاه کنم

و پیچ و تاب خوران روی  دامن گلدار

ذره ذره شوم


باد بادک  شوم....

هر انجا که تو می خواهی بروم

هر انجا که باد می خواهد



 می خواهم ذره ذره شوم در دستانت و به تو بگویم

که همه چیز درست خواهد شد

ذره ذره موهای مالنا را جمع کنم  و بر سرم بگذارم 

با ملودی  کنترباس موج سواری کنم و

تا ماه بروم که امشب اخر دنیاست


ذره ذره شوم از در بی بازگشت المینا بازگردم

و روی خاک قرمز رنگ انجا دایره بکشم


 سراغ پیر مرد گران فروش  بروم .

.بر سر شکسته بودن تفنگت با او بحث کنم

اشک زنده بودن را ذره ذره پاک کنم

و به تو بگویم که شاید واقعیت ارزشی نداشته باشد

و به تو بگویم که قانون یکیست

هنگامی که دوازده مرد خشن متوجه تفاوت میان انسانها نیستند

ذستت را  محکم بگیرم

ممکن است بین بودن و نبودن چیزی باشد

ان چیزی که هر لحظه در حال تغییر است

لحظه ای بودست وانی نبود می شود

و به تو بگویم که

شاید ارتباطی بین این چیزها وجود داشته باشد

و شاید واقعیت ارزشی نداشته باشد

 

 

 

/ 3 نظر / 12 بازدید
حامد

سلام آرش عزیزم. کار خوبی از تو خواندم نگاه و لحنت سینمایی بود دراین کار ارجاعات خوبی هم داده بودی که برای اهلش لذت بخش است مراقب خودت باش دلم برایت تنگ شده عزیز جان

میلاد

[لبخند] khandamat

دوشیزه شب

حتم دارم غرق خوابم من هنوز پیش رویم جز سرابی بیش نیست حتم دارم او که جانم بهر اوست این که میبینم کنار خویش نیست چند ساعت در نگاهش خیره ام چند ساعت،چند روز و چند ماه! تا که شاید باورم گردد هم اوست او که میدوزد به چشمانم نگاه . . . ادامه دارد![گل]